اینکه این وبلاگ کاملا شخصی درست مثل همه وبلاگها که هر کی هر چی دلش می خواد می تونه توش بنویسه اصلا جای شکی توش نیست ولی اما اینکه نظر ونوشته های من به مزاج شما خوش نیومده اون مشکل شماست !!
شما می تونی سایتها و وبلاگهایی رو بخونی که توش چیزایی نوشته میشه که شما دوست دارید !اینجوری مجبور هم نیستی که بدون اسم وآدرس نظر بدی!!
اینکه آقایون و خانومها ی .... بی دلیل دستگیر شدن چه ربطی به پست قبلی من داره به نظرم قبل اینکه کاری کنی کمی فکر کنی واسه روحیه ات خوب باشه !!
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 23:39 توسط الناز نوربخش
اصلا از حال و هوای این روزها که یکی خوشهو اون یکی همیشه ناخوش خوشم نمیاد!
اینکه از وقتی یادم میاد همه بجا اینکه کناره هم بایستند مقابل هم می ایستن ، اینکه همیشه میزنیم ومی کشیم ، می خوریم و میمیریم !از همه اینا بدم میاد انگار هر چند وقت یه بار یادمون میاد که اوضاع بر وقف مرادمون نیست !
این جریان همواره تو ایران بوده و هست اینکه همیشه از همه چیز ناراضی باشیم اینکه با همه چیز مخالف باشیم واینکه اصلا نمی دونیم که چی می خوایم یا اینی که الان می خوایم بعدا هم می خوایم شاید خیلی ها از حال وروز امروز و فردا شون راضی نباشن حتی من ولی این دلیل نمیشه که چون ناراضی ایم بمیریم یا بکشیم ! دلم می خواد همه همون جوری زندگی کنن که دوست دارن همون کاری و کنن که دوست دارن مگه آدم چند بار به این دنیا میاد وچقدر فرصت داره که از زندگی او ن جور که می خواد لذت ببره ولی نمی دونم اینی که میگم عملی هست یا نه اصلا نمی دونم تا حالا کسی بوده تو این دنیا واقعا اون طوری که می خواسته زندگی کرده باشه ؟
بعد از تو
فروغ فرخزاد
ای هفت سالگی
ای لحظه شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت ، در انبوهی از جنون وجهالت رفت
بعد از تو که پنجره رابطه ای بود سخت زنده و روشن
میان ما وپرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
بعد از تو آن عروسک خالی
که هیچ چیز نمی گفت .هیچ چیز بجز آب ،آب،آب
در آب غرق شد
بعد از تو ما صدای زنجیرها را کشتیم
و بصدای زنگ ، که روی حرف های الفبا بر می خواست
وبه صدای سوت کار خانه های اسلحه سازی دل بستیم
بعد از تو که جای بازیمان زیر میز بود
از زیر میزها
به پشت میزها
واز پشت میزها
به روی میزها رسیدیم
وروی میزها بازی کردیم
و باختیم ، رنگ ترا باختیم ای هفت سالگی .
بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
بعد از تو ما تمام یادگاری ها را
با تکه های سرب ، وبا قطره های منفجر شده ی خون
از گیج گاههای گچ گرفته ی دیوار های کوچه زدودم
بعد از تو ما به میدانها رفتیم
وداد کشیدیم :
"زنده باد
مرده باد"
ودر هیاهوی میدان برای سکه های کوچک آواز خوان
که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند، دست زدیم
بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم
برای عشق قضاوت کردیم و همچنان که قلبهامان
در جیب هایمان نگران بود ند
برا ی سهم عشق قضاوت کردیم
بعد از تو ما به قبرستانها رو آوردیم
و مرگ زیر چادر مادر بزرگ نفس میکشید
ومرگ ، آن درخت تناور بود
که زنده ها این سوی آغاز
به شاخه های ملولش دخیل می بستند
و مرده های آن سوی پایان
به ریشه های فسفریش چنگ میزدند
و مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود
که در چهار زاویه اش ناگهان آن چهار لاله ی آبی
روشن شدند.
صدای باد میآید
صدای باد میآید ،ای هفت سالگی
بر خواستم وآب نوشیدم
و ناگهان به خاطر آوردم
که کشتزارهای جوان تو هجوم ملخها چگونه ترسیدند
چقدر باید پرداخت
چقدر باید
برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت؟
ما هر چه را که باید از دست داده باشیم ،از دست داده ایم
ما بی چراغ به راه افتاده ایم
و ماه،ماه،ماده ی مهربان،همیشه در آنجابود
در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی
وبر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند
چقدر باید پرداخت؟...
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 19:43 توسط الناز نوربخش |
دچار عارضه رماتیسم فکری شدم بس که فکر کردهو نکرده بی نتیجه موندهو نمونده همیشه قایم بودم شدم میشم پشت خودمو خودتو خودمون منو تو جا مونده تو حرفا و تو دنیا تو ما من که روزی سه بار مرور میشمو دوباره شروع نقطه سر خط.
اما این بار نه ناز میشم نه ایل ونه این نه شکل خودمو خودتی که نوشتیمو خونده نشد درست شکل خودمی که همیشه نخونده و ننوشته تموم میشم تمومه تموم شده هام همه شکل قدیم آپ دیت میشن نقطه سر .
روزی که تو میای و من میرم !من میای وتو میری وباز هم نمیدونی ،نمیگم نمی فهمی ،متوجه نمیشی ونیستی که چه جوری کی وکجا سانسور شدی!!
تعجب میکنی ومیرسی سر خط اما سر خط درست انگار با ته خط فرقی نداره میدونی چرا چون همش سیاه کتاب سیاه نوشته های سیاه !
سر خط نه بنویس نه بخون اون موقع دوستت دارم !!!
همون جوری باش که دوستت دارم همونی که دوست دارم !!
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:19 توسط الناز نوربخش |
قصه از همون جایی شروع شد که همه چی تموم شد از همون جایی که نمی دونم چی شد و چه جوری شد؟ زمستان مهدی اخوان ثالث سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،سر ها در گریبان است کسی بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را. نگه جز پیش پا را دید نتواند که ره تاریک ولغزان است وگر دست محبت سوی کسی یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاینست پس دیگر چه داری چشم زچشم دوستان دور یا نزدیک ؟ مسیحای جوانمد من !ای ترسای پیر پیرهن چرکین! هوا بس نا جوانمردانه سرد ست ...آی... دمت گرم و سرت خوش باد ! سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای ! منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم . منم من سنگ تیپ خورده ی رنجور منم دشنام پست آفرینش نغمه ی نا جور نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم بیا بگشای در بگشای دلتنگم حریفا !میزبانا !میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد تگرگی نیست مرگی نیست صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما ودندان ست . من امشب آمدستم وام بگذارم حسابت را کنار جام بگذارم چه میگویی که بی گه شد ، سحر شد، بامداد آمد ؟ فریبت میدهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحر گه نیست . حریفا ! گوش سر ما برده است این ، یادگر سیلی سرد زمستان ست . سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت . هوا دلگیر در ها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان نفسها ابر، دلها خسته و غمگین ، درختان اسکلتهای بلور آجین ، زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ، غبار آلوده ، مهر و ماه ، زمستان است . پاورقی:(رفیق روزها خوب رفیق خوب روزها همیشه ماندگار من همیشه در هنوزها تولدت مبارک )
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 11:56 توسط الناز نوربخش
علاوه بر همه چیزی که هر روز میاد و میره نمی فهمم از کجا تا کجا به کجا ...
طی آخرین مطالعات و افکار و عقاید امروز و دیروز هنوز هم فرقی بین بودن ونبودن نمی بینم فقط یه فرق خیلی بزرگ که در اوایل ۲۴ سالگی به اون پی بردم فرق بین من و منه :
فرقی مثل منه عاقل با منه من !منه خوندنی منه نوشتاری ! منه عصبانی منه خندان ! من با همه نوشته هام باهمه خوانده هام ! با همه من با نیمی از من !با هر چی از من !
این همه منیه که در منه !!منی که نمی دونم کیه !!
+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 18:50 توسط الناز نوربخش
خبر ساعت وروزهارو ندارم که با چه سرعتی می گذرن که با یه پلک بهم زدن یکسال دیگه می گذره و انگار به رسم ارقام بزرگتر میشمو اما خودم چیزی که اسمش یک سال از عمرمه رو احساس نمیکنم !
انقدر تو خودم گم شدم که اصلا خبر بیرون ندارم خبر زندگی!!
دیشب در ساعات ابتدایی تولدم به این نتیجه رسیدم که زندگی دقیقا اون کاریه که ما از انجام دادنش فرار می کنیم اون حرفیه که از شنیدنش میترسیم همون تصویری که میلی به دیدنش نداریم !
زندگی همون چیزهایی که همیشه ازشون فرار میکنی اما همین که به خودت میایی تازه می فهمی بدون اینکه بخوای همه نا خواسته هارو دنبال خودت کشوندی!!
خیلی جالبه تاریخ تولدمو خیلی دوست دارم اما از این که سالها انقدر تند می گذرن متنفرم انگار اندازه ۲۴ سالگی نیستم هنوز انقدر بزرگ نشدم از بعد از این خیلی میترسم تا حالا انگار نفهمیدم چی شد که انقدی شدم نمی دونم چند تا آدم خوب و بد دیدم یادم نیست از کی چی یاد گرفتم فکر میکنم الان وقت اینه که از چیزایی که تو این سالها یاد گرفتم استفاده کنم اما انگار هیچی بلد نیستم حال وهوای شب امتحانو دارم .
درست مثل اون روزایی که بدون اجازه مامان درب حیاط وباز می کنیو بعد از ترس کوچه وخیابون وبچه دزد بر میگردی تو خونه درو محکم می بندی !!
نقطه چینو نقطه چینو نقطه چین...
هر روز که می گذره تاز ه میفهمم که این همه جاهای خالی که تو زندگی جا خوش کرده از کجاستو تا کجا تازه می فهمم که چقدر کم دلتنگ بودم از همه اینهایی که می دونمو فهمیدم بیشتر از همه فرار میکنم تازه فهمیدم بزرگ شدن چقدر سخته از اتفاقایی که می دونم می افته میترسم از آینده از آدمای تکرارو تکرارو تکرار ...
دیروزو امروزو هر روزو هنوزم جات خالیه ...
غمت چو کوهی به شانه ی من
ولی تو بی غم از غم شبانه ی من
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 19:37 توسط الناز نوربخش |
نزدیک به دو سال که ما شدیم 5 نفر منو تو ومامان وداداشو زن داداش و روژان اما هر سال هفته اول مهر جات خیلی بیشتر از همیشه خالی آخه عید وتابستون تولد مامان هم میاد و تو نمیای .دلم خیلی برات تنگ شد ه روژان هم خیلی خوشگل بزرگ و بزرگ تر میشه راستی نوشتن هم بلده خیلی خوب می نویسه بابا درست برعکس من !! باز هم منو نازی من : بقچه ی مسافرت می بندی؟ نازی : ار خدا بخواد می خوام برم جنوب ! من :با تب تو مو و خون ریزی؟ کی می خوای برگردی ؟ نازی: سه ملیون سال دیگه !!! چه طوری پیدات کنم ؟ نازی : با قطار بیا جنوب آن جا پیاده شو ! هر کجا بابونه دیدی بو کن ! من اون جام!!
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 22:34 توسط الناز نوربخش
نو، شدن به هر شکلی که باشه برام قشنگه می تونه از رنگ لاک ولباس نو باشه تا یه روز نو یه سال نو. و به یه زندگی نو برسه ... شاید همه چی از یه لباس نو شروع شد نمی دونم اما از هر دری که اومد همه چیز ویه جا باهم عوض کرد روز،ماه ، سال دنیام... خوب خوندن وخوب شنیدن وخوب فکر کردن شاید به ظاهر زیاد مهم نیاد اما وقتی یاد میگیری که چه جوری یاد بگیری ویاد می گیری که چه جوری یادت نره اون موقع تازه می فهمی که چرا تا حالا: اون جوری که می خواستی نبودی ؟ یا اصلا تو اونی هستی که هستی ؟ یا اینکه هستی همونی که باید باشی ؟ یا اینی که هستی خوبه ؟ بهتر از این هم می تونی باشی ؟ اصلا می خوای اونی باشی که خوبه ؟ یا اونی که خوبه نباشی؟ همه چی از یه لباس نو شروع شد ... از یه لباس نو شروع شد وبه سوال های بالا وخیلی سوا ل های دیگه رسید از خوب دیدن تا خوب شنیدن تا خوب بودن برای خوب شدن !! از یه لباس نو تا یه زندگی نو... ویاد می گیرم چه جوری خواندنو ...................چه جوری دیدنو ................چه جوری نوشتنو ...............چه جوری فکر کردنو وفکر کردن به خوندن و نوشتن از یه حرف نو : با سیب خراب چه می کنید؟آیا آنرا دور می اندازید؟ افسانه افشین یدالهی نذار باور کنم تنهای تنهام نمی خوام با کسی غیر از تو باشم می خوام از خوابی که لحظه اش یه ساله برای دیدن روی تو پاشم اگه تو باشی و دنیا نباشه میشه با تو همه دنیارو حس کرد همه دنیا بیاد و تو نباشی دلم دق می کنه با این هم درد تموم زندگیمو زیر و رو کن که بی تو دلخوشی هامم گناه خودت باش ومنو دیوانگی هام فقط با تو دل من روبه راهِ بزار باور کنم اینو که با عشق حقیقت میشه تو افسانه باشه میشه افسانه هارو زندگی کرد اگه حق با منه دیوانه باشه افشین یدالهی مثل هیچ کس همه دنیا بخواد و تو بگی نه نخواد و تو بگی آره تمومه همین که اول و آخر تو هستی به محتاج تو محتاجیم حرومه تو همیشه هستی اما این منم که از تو دورم من که بی خورشید چشمات مثل ماه سوت وکورم نمی خوام وقتی تو هستس آدم آدمکا شم چرا عادتم تو باشی می خوام عاشق تو باشم تازه فهمیدم بجز تو حرف هیچکی خوندنی نیست آدما میان و میرن هیچ کی جز تو موندنی نیست منو از خودم رها کن تا دوباره جون بگیرم خسته م از این عقل خسته من می خوام جنون بگیرم همه دنیا بخواد و تو بگی نه نخواد و تو بگی آره تمومه همین که اول و آخر تو هستی به محتاج تو محتاجیم حرومه ایضن (") به نابودی کشوندیم تا بدونم همه بود و نبد من تو بودی بدونم هرچی باشم بی تو هیچم بدونم فرصت بودن تو بودی همه دنیا بخواد و تو بگی نه نخواد و تو بگی آره تمومه همین که اول و آخر تو هستی به محتاج تو محتاجیم حرومه پریشون چه چیزا که نبودم دیگه می خوام پریشون تو باشم تویی که زندگیمو آبرومو .. باید هر لحظه مدیون تو باشم فقط تو می تونی کاری کنی که دلم از این همه حسرت جدا شه به تنهاییت قسم تنهای تنهام اگه دستم تو دست تو نباشه ...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 12:50 توسط الناز نوربخش
بعد از یه غیبت کبری و یه استراحت طولانی ویه دلتنگی عمیق برای همه غریبه آشنا های نو کهنه به این نتیجه رسیدم فضای مجازی هم اونقدا هم که فکر می کردم بد نیست فقط باید بدونی چه جوری باهاش کنار بیای یعنی وارد باشی چه جوری وارد بشی !!!
از راه رسیده و نرسیده یه نفس عمیق کشیدمو همه ی هوای گندیده ی اتاقم جمع کردم تو سینه و یه فوت محکم کردم رو کیبرد تا این گرد وخاک دوری رو بزنم کنار بتونم یه دو خطی فقط از رو خوش حالی و دلتنگی بنویسم دروغ نگم یه ذره دلم واسه هوای این خونه واین اتاق همیشه تاریکم تنگ شده بود یه ذره خیلی زیاد !! قصد ندارم این وبلاگ رو مثل اون موقع ها بچرخونم پر انرژی تر از همیشه اومدم تا یه جون تازه به این جا بدم خوب، مثل همیشه... مفید، مثل هیچ وقت! این هدف ۷۰ سال آینده توسعه اینجاست!! یه کوچولو از خودم بگم تا برسیم به آپ کردن اصلی که چند روز دیگه انجام میشه وحتما با دعوت قبلی از تمام عزیزانی که تو این مدت با تماس های تلفنی کنارم بودن نسیم عزیزم وسمانه همیشه مهربان زندگی یه وقتایی یه جاهایی می بردت که نه توقع رفتن داری نه می تونی پیش بینی کنی نه حتی بعدش باور کنی درست مثل اینکه با ماشین مهربون خوشگلت که همه جا پا به پات میاد بری ته رودخونه!! مثل خود خوشگلم !! اما درست وقتی که بعد از یک هیجان فوق العاده وترس از بودن و نبودن چشمتو بازکنی ببینی هنوز نفس می کشی ... اون موقع ست که فقط یه جمله می تونی بگی اونم ... و خدائی که همین نزدیکیست به زودی به روز میکنم با چند تا نقد خوب از... منتظر باشید دوستون دارم خیلی زیاد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 20:52 توسط الناز نوربخش
خیلی وقتا دلم می خواد خوب بنویسم یعنی از قشنگیا از دل خجسته بنویسم اما راستش می تونم دروغ بگم اما نمی تونم دروغ بنویسم!!
تابستون همیشه برای من فصل رفتن بود فصل فرار از هر چیز خوب بد زشت نمی دونم چرا اما همیشه هر اتفاق تازه ای که می افتاد اسباب رفتن من می شد درست مثل الان!! از سالهایی که گذشت خیلی دورم از دختر جوونی که تازه دنیارو میبینه تازه دانشجو شده وفکر میکنه می تونه همه چیز این جهان رو اصول درس ومشقش بسازه از زمین وزمان ایراد میگیره که چرا استاندارد نیستن !! از اون روزایی که صبح به صبح که چشم باز می کردم هزار و یکی فکر پلید وخراب کاری شیطونی می اومد سراغمو نمی دونستم از کجا شروع کنم !! نمی دونم چی شد کجا گم شدم اما هنوزم دنبال یه راه فرار خوب می گردم که از شلوغی سرم خلاص شم این روزا تو سرم ترافیکی شده تو هم که دستتو گذاشتی رو بوق بر نمی داری الان نمی دونم از کدوم فکرم شروع کنم تا خیالم راحت شه فرقش تو اینه !! میرم یه جای دور دور دور اون جایی که هنوز میشه وسط دریاش یه خونه ی شیشه ای ساخت وشباش ستاره بشمری و صبح با شیطونی دلفیناش از خوا ب بپری ببینی همه چی همون جوری که می خوای میرم یه جایی که لباس آدم اندازه ی فکر و خیالش باشه دقدقه وتعهدش به دنیا سرسری نه یه جور وبالش باشه "الناز نوربخش"
همیشه از خداحافظی فراری بودم درست مثل الان !! این همه رفتم و اومدم اما هنوز هم نفهمیدم رفتن چه رنگیه مثل خیلی چیزای دیگه !!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 11:23 توسط الناز نوربخش