تا حالا شده تمام جونت از پاهات بزنه بیرون تا حالا شده تمام بدنت ، تمام سلولایه بدنت تو چند ثانیه بمیرن انقدر که رمق انجام هیچ کاری نداشته باشی خیلی حالم بده انقدر که هیچ کس نمی فهمه چی می گم هیچکس !
امروز عقد عمومه یه هفته اس همه خونه مامان بزرگ دور هم جمعن اما من معلوم نیست کجام خودمم نمی دونم کجام اصلا نمی دونم که چرا کجام هر یه نفسی که می کشم اشک چشامو پر می کنه و به هق هق می ندازدم ! نمی دونم از کی این اتفاق افتاد ولی مطمئنم که وقتی سلولهای بدنم دونه دونه مردن ومن بی صدا خورد شدم خدا خواب بود ومثل همیشه صدام به گوشش نرسید ! هیچ وقت انفدر احساس ضعف ونا توانی نداشتم شاید باور نکین اگه بگم : اگه آخر دنیایی هست برای من دیشب بود .دیشب که همه به دنبال من بودن من به دنبال هیچ خیلی سعی کردم این اتفاقی که همیشه ازش میترسیدم نیافته اما حالا که افتاد حالا که داغون شدم حالا که همه چی تموم شد !نمی دونم چی کار کنم !نه راه پس دارم نه راه پیش !خیلی حالم بده تا حالا انقدر نمرده بودم ! کسی حرف منو انگار نمی فهمه مرده زنده خوابو بیدار نمی فهمه کسی تنهایی واز من نمی دزده ... خوب که فکر می کنم هیچ دلیلی برای روزو شب کردن پیدا نمی کنم! کاش یکی پیدا می شد به من یاد می داد که چه جوری چشامو ببندمو همه چیز رو فراموش کنم خبری از ترلنه وسپید نیست حتی علی کوچیکه فروغم از بس دوره اش کردم خسته شده وچند روزی میشه که خوابه ! باز دوباره امتحانام شروع شد بد بختیهام با برگ ورود به جلسه وارد خونمون شد چه فکرا که نمی کردم تو ذهنم دنیارو بهشت تصور می کردم ولی انگار همیشه پیش از اینکه فکرشو کنی همه چی خراب میشه همه چی تو سرم آوار شد همه چی !فکر می کرد م خدا جواب این همه صبر مو داره می ده الناز معجزه اتفاق افتاد همون چیزی که سالها منتظرش بودی اما انگار درست بر عکس رویاهام یک باره کابوس شدن.
کاش یکی پیدا می شد می تونستم بهش تکیه کنم به احترام شونه هاش !!!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 11:30 توسط الناز نوربخش |