به نام پدر تو اگه در تپش باغ خدارا دیدی همتی کن وبگو ماهی ها حوضشان بی آب است! به رمضون تو تابستون عادت ندارم ، فکر می کنم چله زمستون شده ! روزا وشبام خیلی کوتاه شده تا میجنبم شب میشه همین که پلکامو هم میزارم روز میشه ! بعضی اوقات یه اتفاق ساده که می دونی پیش میاد اما نمیدونی کی یجوری سراغت میاد که داغون میشی انقدر داغون میشی که شاید مرگ عزیزانت اینجوری آزارت نده ! اتفاقای بد تو اوج خوشی واتفاقای خوش تو اوج بدی همه اون چیزاییه که منو به بازی گرفته !از رفتن سونیا انقدر غمگین شدم که از دیدن زهرا بعد 5 سال خوشحال شدم ! دارم به خودم میرسم به زندگی وبه حرف سونیا که می گفت: الناز تو داری با آهنگ داریوش می رقصی در حالی که باید بشینیو های های گریه کنی ! هفته ی جنگ هفته ی جنگ و ... دفاع مقدس ! با جنگ زندگی کردم تمام زیرو بمشو در حدی که باید وشاید می دونم . تو اتاقم یه مرز کشیدمو خودمو توش نقاشی کردم تا یه وقت خودم از یادم نره ! بازم دلتنگی بازم غمو بازم هر چی که بوی تورو می ده ! بازم دلتنگی واسه چیزی که عمری حسرت نداشتنشو داشتم ! همیشه با خاطره هات زندگی کردم و میکنم ، وقتی دلتنگو دلگیرم نامه هاتو ورق می زنمو عکساتو می بوسم و روی یه کلاه و یه پلاک و یه مشت خاک و یه پیشونی بند سجده می کنمو به قاب عکس روی دیوار زل می زنم اینجوری خودمو تو بغلت آروم می کنم ! نمی دونم وقتی می اومدی قلندوشم می کردی یا نه ؟! نمیدونم برام مداد شمعی خریدی یا نه ؟! نمی دونم روزی که برگشتی برام سوغاتی چی آورده بودی؟! اما هنوز عکس ادامسی که برام خریده بودی رو تو آلبومم دارم ،آدامسایی که وقتی کلاس اول رفته بودم دو تومن پنج زار بوداما اون روز ا تو دیگه نبودی و من به یاد آدامسایی که تو برامون میآوردی اونا رو میخریدم وبه عشق تو می جوییدم! آدامسایی که توش عکسایه کنا و سرندیپیتی داشت ومنویادتو می نداخت! هیچی عوض نشده خونه همون بویی رو می ده که وقتی رفتی میداد ! فقط منو هومن بزرگ شدیم انقدر که دیگه یادمون نمیمونه که به جای تو مامانو ببوسیم! انقدر که دیگه نمی خوام برام سوغات بیاری، نمی خوام قلندوشم کنی، نمی خوام مداد شمعی بخری ، حتی آدامس کنا هم نمی خوام ! می خوام باهات حرف بزنم ! حرف !! می خوام باهات درد دل کنم!! اما نه صدایه من در میاد نه صدای تورو میشنوم ! چند وقتیه دارم دنبال خدا می گردم .خدایی که نه میبینمش نه صدام به گوشش میرسه خدایی که یادش نمیاد تورو کجایه زندگی گم کرد!! میدونی چهمه؟ دلم می خواد بدون بغض بگم...........بابا!! یه چیزی بگم ؟! باورم نمی شه مردی!! مداد شمعی این پست فقط نامه است نامه ی مامانوبابا ست که با خوندنشون هم آروم میشم هم داغون نامه حدود بیست ،بیستو یک سال پیش نوشته شده : نامه ی بابا سلام دلبندان من امیدوارم حال همگی شما خوب باشد. مخصوصا پسر نازم ودختر گلم! اگر حالی از من خواسته باشید خیلی خیلی خوبم ! امروز رفتم که برای شما زنگ بزنم اما خیلی شلوغ بود،شلوغ یعنی صف 150_200 نفری جلو من بودن درست 3 ساعت تو صف موندم آخر هم موفق نشدم که باهاتون صحبت کنم ! برایم خیلی سخت بود که از تو بچه ها جدا بشمو بخوام بیام ولی چه کنم که چاره ای نبود امید وارم که تو بچه ها گریه نکرده باشین ،دلم برای هر سه تون پر می کشه از خدا می خوام این روزایه سخت هر چه زود تموم بشه وبر گردم ! خیلی از بچه ها فرار کردن خیلی از بسیجی ها هم در رفتند اما ما ها که مشمولیم مجبوریم بمونیم حالا می فهمم بهروز چرا فرار می کرد بچه ها همه خسته اند از صبح تا شب حرف مرخصیه یکی خودشو میسوزونه یکی از بالای صخره خودشو پرت میکنه یکی پاشو می شکونه هر کی به یه نحوی میخواد به مرخصی بره ولی هیچ کاری به پیش نمی برند! در هفته دو شب نیستم و به زاغه ی مهمات میرم ! امروز صبح که اومدم دیدم نامه رو ساکمه فهمیدم تویی خیلی خوشحال شدم که گفتی با خوندن نامه هات خوشحال میشم منم با خوشی شما ها اینجا خوشحال میشم! راستی این چند روز که نبودم تو چادرمون پرورش موش باز کردن! تو چادرمون موشها باهم مسابقه می دن ، کشتی میگیرن ، تصادف میکنن ، از سر وکول ما بالا می روند ! نمی دون شبو چه جوری با اینا سر کنم دست کم تو هر چادری سی چهل تا موش کوچیک آزمایشگاهی هست ! انقدر خوشگلند که دلم می خواد باهاشون عکس دستجمعی بندازم البته اگه افتخار بدن ! به امام جمعه رشت شکایت کردیم که با کاروان 12 یا13 حتما گربه های گیلان ومازندران را بسیج اجباری بفرستن ! همه چی خوبه خوبه کاری جز موش کشی ندارم !هر چند این عملیات از همه عملیاتایی که تا حالا رفتیم سخت تره! از قول من به هومن بگو دارم براش چند تا موش خوشگل کنار میزارم که با خودم بیارم الناز هم ببوسو بگو بابا تا 45 روز دیگه به امید خدا بر میگرده و باهات کشتی میگیره ! من همه ی فکرم پیش شماست .نمی دونم نفت دارین یا نه! هوا سرده یا نه ! اینجا روزا هوا خوبه اما شبا خیلی سرده خیلی مراقب خودتو بچه ها باش فکر می کنم امسال زمستون خیلی سرد باشه من که دیشب با 10 تا پتو خوابیدم سه تا زیرم انداختم 5 تا رو دوتا هم به عنوان بالش استفاده کردم تازه با لباسو کلاه خوابیده بودم بازم سردم بود! داشت یادم میرفت چند روز پیش به ما گفتن : اگه بخواین می تونین پاسدار افتخاری باشین یعنی تعهد بدی به مدت 5 سال ،9 ماه در منطقه و9ماه در محل سکونت خودتون خدمت کنین تواین 5 سال ماهی 2500تومن خودمون و800 تومن حق همسر و400 تومن حق اولاد به هر فرزند تعلق میگیردو1500 تومن هم اجاره خونه به کسانی که مستاجرند میدن سر جمع میشه 5600تومن شایدم 6000 تومن پیشنهاد احمقانه ای بود مگه نه !؟ میگن 5 سال اما معلوم نیست 10 ساله یا 20 سال ! خوب دیگه سر تو درد نیارم مراقب خودتو بچه ها باش و به همه سلام برسون و منو هم یادت نره! ازطرف من بچه ها رو ببوس اونا هم تورو ببوسن! همه ی شمارا دوست دارمو خیلی خیلی دلم برای شما تنگ شده فدای پسر خوبم و دختر نازم! 11/9/65 نامه مامان عزیز تر از جانم سلام امید وارم حالت خوب باشه وخوشو سلامت وشاداب باشی وهیچ نگرانی و کسالتی نداشته باشی هر چه زودتر کارها واموراتت درست میشه وبر میگردی و خوشحالمون می کنی !بچه ها هم خوبن از بابت ما نگران نباش! بارونه شدیدی می باره هوا خیلی سرده از نفت وگاز هم خبری نیست 350 تومان دادم به داداش که نفت آزاد لیتری 35 ریال بخره !!!!!!!!!!!!!!! دیشب هواپیما های عراقی اومدن چند جایه شمالو زدن ومن از ترس وتنهایی مردم تو اونجا وسط اینهمه سر و صدا چه می کنی اما الان خیالم راحته هوا که ابری سرو صداها می خوابه ! راستی بنزین کپنی شده ماشینایه سواری در روز 2 لیتر میتونن مصرف کنند! بگذریم برگردیم سر حرف خودمان همون روز که زنگ زدی عصری و فرداش اهوازو زدن خیلی نگرانت شدم همش گریه می کردم تورو خدا زیاد به شهر نیا چقدر بگم راضی نیستم بیای تو شهر به ما تلفن کنی یا گردشو تفریح کنی اگه از حال من خبر داشتی این کارو نمی کردی ! من هم ساری نرفتم خیلی اسرار کردن اما بدون تو هیچ جا نمی تونم برم همش فکرم ناراحته بهم خوش نمی گذره ! انشاال... میای باهم هر جا بخوایم میریم خیلی دلم هواتو کرده اگه پول کم فرستادم ببخشیدمطمئن نیستم که به دستت میرسه یا نه ! انشاال.... بعدا جبران میشه ! مثل دیوونه ها گوشو چشم به دره که کی میایی مثل اون دفعه که بی خبر اومدی کلی خوشحالم کردی 1 بچه ها همانقدر شیطون شدن که حد نداره از سروکول هم بالا میرن من هم که اصلا اعصاب ندارم همش سر تو دعوام میشه باهاشون میگم مال منی اینا می گن نه بابا ماست! مخصوصا الناز نمیدونی چه بلبل زبونی میکنه همش به خاطره این کارش چوب می خوره وقتی میگم به بابات میگم می گه ببخشید دیگه نمیگم اما قول بده که به بابا بگی برام مداد شمعی بخره اگه نگی بازم می گم ! خوش به حالت که انقدر دوست دارن !بهت حسودیم میشه! همیشه به یادتم ! دلم تنگه برات ! زودتر بیا! 18/9/65
مامان جون شیش مهر تولدت مبارک هدیه من به تو یه بوس از طرف بابا!!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 16:1 توسط الناز نوربخش |