اصلا از حال و هوای این روزها که یکی خوشهو اون یکی همیشه ناخوش خوشم نمیاد!
اینکه از وقتی یادم میاد همه بجا اینکه کناره هم بایستند مقابل هم می ایستن ، اینکه همیشه میزنیم ومی کشیم ، می خوریم و میمیریم !از همه اینا بدم میاد انگار هر چند وقت یه بار یادمون میاد که اوضاع بر وقف مرادمون نیست !
این جریان همواره تو ایران بوده و هست اینکه همیشه از همه چیز ناراضی باشیم اینکه با همه چیز مخالف باشیم واینکه اصلا نمی دونیم که چی می خوایم یا اینی که الان می خوایم بعدا هم می خوایم شاید خیلی ها از حال وروز امروز و فردا شون راضی نباشن حتی من ولی این دلیل نمیشه که چون ناراضی ایم بمیریم یا بکشیم ! دلم می خواد همه همون جوری زندگی کنن که دوست دارن همون کاری و کنن که دوست دارن مگه آدم چند بار به این دنیا میاد وچقدر فرصت داره که از زندگی او ن جور که می خواد لذت ببره ولی نمی دونم اینی که میگم عملی هست یا نه اصلا نمی دونم تا حالا کسی بوده تو این دنیا واقعا اون طوری که می خواسته زندگی کرده باشه ؟
بعد از تو
فروغ فرخزاد
ای هفت سالگی
ای لحظه شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت ، در انبوهی از جنون وجهالت رفت
بعد از تو که پنجره رابطه ای بود سخت زنده و روشن
میان ما وپرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
بعد از تو آن عروسک خالی
که هیچ چیز نمی گفت .هیچ چیز بجز آب ،آب،آب
در آب غرق شد
بعد از تو ما صدای زنجیرها را کشتیم
و بصدای زنگ ، که روی حرف های الفبا بر می خواست
وبه صدای سوت کار خانه های اسلحه سازی دل بستیم
بعد از تو که جای بازیمان زیر میز بود
از زیر میزها
به پشت میزها
واز پشت میزها
به روی میزها رسیدیم
وروی میزها بازی کردیم
و باختیم ، رنگ ترا باختیم ای هفت سالگی .
بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
بعد از تو ما تمام یادگاری ها را
با تکه های سرب ، وبا قطره های منفجر شده ی خون
از گیج گاههای گچ گرفته ی دیوار های کوچه زدودم
بعد از تو ما به میدانها رفتیم
وداد کشیدیم :
"زنده باد
مرده باد"
ودر هیاهوی میدان برای سکه های کوچک آواز خوان
که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند، دست زدیم
بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم
برای عشق قضاوت کردیم و همچنان که قلبهامان
در جیب هایمان نگران بود ند
برا ی سهم عشق قضاوت کردیم
بعد از تو ما به قبرستانها رو آوردیم
و مرگ زیر چادر مادر بزرگ نفس میکشید
ومرگ ، آن درخت تناور بود
که زنده ها این سوی آغاز
به شاخه های ملولش دخیل می بستند
و مرده های آن سوی پایان
به ریشه های فسفریش چنگ میزدند
و مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود
که در چهار زاویه اش ناگهان آن چهار لاله ی آبی
روشن شدند.
صدای باد میآید
صدای باد میآید ،ای هفت سالگی
بر خواستم وآب نوشیدم
و ناگهان به خاطر آوردم
که کشتزارهای جوان تو هجوم ملخها چگونه ترسیدند
چقدر باید پرداخت
چقدر باید
برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت؟
ما هر چه را که باید از دست داده باشیم ،از دست داده ایم
ما بی چراغ به راه افتاده ایم
و ماه،ماه،ماده ی مهربان،همیشه در آنجابود
در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی
وبر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند
چقدر باید پرداخت؟...
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 19:43 توسط الناز نوربخش |