خیلی وقتا دلم می خواد خوب بنویسم یعنی از قشنگیا از دل خجسته بنویسم اما راستش می تونم دروغ بگم اما نمی تونم دروغ بنویسم!!
تابستون همیشه برای من فصل رفتن بود فصل فرار از هر چیز خوب بد زشت نمی دونم چرا اما همیشه هر اتفاق تازه ای که می افتاد اسباب رفتن من می شد درست مثل الان!! از سالهایی که گذشت خیلی دورم از دختر جوونی که تازه دنیارو میبینه تازه دانشجو شده وفکر میکنه می تونه همه چیز این جهان رو اصول درس ومشقش بسازه از زمین وزمان ایراد میگیره که چرا استاندارد نیستن !! از اون روزایی که صبح به صبح که چشم باز می کردم هزار و یکی فکر پلید وخراب کاری شیطونی می اومد سراغمو نمی دونستم از کجا شروع کنم !! نمی دونم چی شد کجا گم شدم اما هنوزم دنبال یه راه فرار خوب می گردم که از شلوغی سرم خلاص شم این روزا تو سرم ترافیکی شده تو هم که دستتو گذاشتی رو بوق بر نمی داری الان نمی دونم از کدوم فکرم شروع کنم تا خیالم راحت شه فرقش تو اینه !! میرم یه جای دور دور دور اون جایی که هنوز میشه وسط دریاش یه خونه ی شیشه ای ساخت وشباش ستاره بشمری و صبح با شیطونی دلفیناش از خوا ب بپری ببینی همه چی همون جوری که می خوای میرم یه جایی که لباس آدم اندازه ی فکر و خیالش باشه دقدقه وتعهدش به دنیا سرسری نه یه جور وبالش باشه "الناز نوربخش"
همیشه از خداحافظی فراری بودم درست مثل الان !! این همه رفتم و اومدم اما هنوز هم نفهمیدم رفتن چه رنگیه مثل خیلی چیزای دیگه !!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 11:23 توسط الناز نوربخش